
یاحق
این روزها وقتی مهُنا – یکی دیگه از برادرزادههام- از مدرسه برمی گرده یه شعر جدید در وصف جومونگ وسوسانو یاد گرفته، از این شعر هایی که مث نقل ونبات بین بچهها پخشه. این روزها وقتی در خنکای هوای بهار مهنا رو می برم دوچرخه سواری حتما چند دقیقهای رو جلوی مغازههای لوازم التحریری که پوسترهای جومونگ وسوسانو رو می فروشن معطل می شیم، از این پوسترهایی که بی هیچ ظرافتی مث نقل و نبات همه جا پخشه. این روزها همه جا صحبت از امپراتوری هان و غنی سازی شمشیرهای بُیو و نامردی تسوِ ،از این حرفای که مث نقل و نبات همه جا پخشه. این روزها البته همه حرف می زنند، آقای وزیر صبح بیدار می شه و تقویمش رو باز می کنه تا ببینه که مناسبتهای امروز چیه و بعد دو سه تا مصاحبه راجع بشون می کنه (آقای وزیری که امروز آوینی رو ستایش می کنه و فرداش درباره درک بالای هنری ده نمکی نامه می نویسه) از این مصاحبههایی که مث نقل و نبات همه جا پخشه... این روزها ساده ترین کار ممکن اینه که خودتو کفری کنی، چون دلیلش مث نقل و نبات همه جا پخشه...
هرچی سعی کردم برای تولد مهنا یه کتاب ساده و روان از داستانهای شاهنامه یا سمک عیار پیدا کنم نشد، یادم میاد وقتی خودم بچه بودم داستانهای خانوم دکتر زهرا کیا رو از شاهنامه خونده بودم، ولی هرچی تلاش کردم کتابش گیرم نیومد، چون متاسفانه این جور کتابا رو دیگه مث نقل و نبات نمی تونی هر جایی پیدا کنی.
امروز روز هزاره سرایش شاهنامه است.
یاعلی
من فک می کنم و همه عالم عینک ذره بینی زده که فکر منو بخونه
بوچ در بوچ کسیدی و ساندنس کید
یاعلی
یاحق
صبح را با یه اساماس بد از مصطفی شروع کردم:
با نهایت تاسف جناب آقای دکتر عرب در سانحه تصادف درگذشت.
اول خیلی باور نکردم ولی با یکی دوتا تماس به کارمندای دانشگاه خبر تایید شد.
آقای دکتر عرب البته خیلی استاد من نبود. تنها سه واحد OR یک رو ، اونهم تو ترمهای اولم تو دانشگاه باهاش پاس کرده بودم. ولی استاد عرب تو دانشکده مدیریت یه جورایی یه بِرند به حساب میامد. داشجوهای استاد عرب، کلاسای استاد عرب، آمار استاد عرب... خلاصه وقتی می خواستیم به بی استعدادی یکی تو ریاضی صحه بذاریم می گفتیم: شاگرد عربِ دیگه...( حالا نه اینکه خودمون تو ریاضی قادر متعال بودیم) ... با این حال همیشه تو صحبتامون، اساماس هامون و همه و همه جا یه جورای ازش حرف بود، حتی کار به جای رسیده بود که داشتیم واسش یه کلیپ موبایلی هم می ساختیم... استاد عرب فقید البته بعد مرگ پدرش یه گاوداری به ارث برده بود که هیچ وقت نفروخته بودش، برای همین تو مثالاش، حرفاش و حتی فحشاش یه جورایی گوساله بود، وقتی روز معلم می شد همیشه از طرف یکی دوتا از شاگردای تراز اولش یکی دوبسته مارلبورو و یکی دوتا فندک زیپو هدیه می گرفت... خلاصه اینکه ما خیلی پشت سرش حرف زدیم، جوک ساختیم و کارای بد دیگه کردیم که الان مث ... پشیمونیم(حداقل من که پشیمونم)
خدا رحمتش کنه و از سر تقصیرات ما هم بگذره
یاعلی
یاحق
مدتی این مثنوی تاخیر شد... باری در حالی که هم اکنون از خواندن نامه کروبی به حسین بازجو حسابی کیفور شده بودم خبر مرگ رضا سید حسینی حسابی حالمان را گرفت و طبق معمول وقتی که بزرگی می میرد یاد کتابها و آثارش مثل دور تند یک فیلم سیاه سفید از جلوی چشممان می گذرد و اندکی حسرت و تنهایی وجودم را فرا می گیرد، انوشه باد روانش... و اما بعد:
سفر سه روزه به تهران قرار بود خیلی طولانی تر از اینها باشد اما بنا به دلایلی که بیانش از مصادیق سوسولی به حساب میاد به همان سه روز پایان یافت که شامل یکی دو مصاحبه کاری و دیدار فشرده تعدادی از دوستان و خرید تعداد متنابهی DVD و دیدن سوپر استار و وقتی همه خوابیم و ندیدن بیست انجامید. در باب سوپر استار حرف خاصی برای گفتن ندارم ولی برای یک عاشق آثار بیضایی که با یک صبر هفت ساله به دیدن فیلمی از بیضایی رفت حرفها فراوان است.
بی شک بیضایی خیلی عصبانی است که این فیلم را ساخته...ماجرا از آنجا شروع می شود که بیضایی داشت فیلمی می ساخت به اسم لبه پرتگاه به تهیه کنندگی حمید اعتباریان و قرار بود محمد رضا گلزار در آن بازی کند که گویا با نظر بیضایی از پروژه کنار گذاشته شد(یا چیزی شبیه به این) و یک باره اعتباریان با نوشتن نامهای خبر از قطع همکاری با بیضایی داد و برای او آرزوی موفقیت کرد! حالا در این فیلم نیرم نیستانی(به شروع اسم و فامیل با یک حرف دقت کنید مثل بهرام بیضایی) کارگردان فرهیختهای است که دارد فیلمی می سازد که از سوی تهیه کننده سوپر استاری به فیلم او تحمیل می شود که گرچه استعدادی در بازی ندارد ولی سابقه در دو میدانی دارد(مثل گلزار که والیبالیست است) و تهیه کننده جدید فیلم هم اشتهاریان است( درست مثل اعتباریان)... حتی وقتی نیرم نیستانی از پروژه فیلم کنار می رود روزنامه ها عکس او را با سبیل چاپ می کنند در حالی که در طول فیلم نیستانی اصلا سبیل ندارد و این درست همان بلایی است که در یکی دو سال اخیر بر سر سبیلهای بیضایی آمده، و این همه خود بازتابی در فیلم گویا قصد بیان آنچه را دارد که بر سر سینمای ما آمده و در حال آمدن است. گرچه خیلیها بیان بیضایی را در نمایش پشت پرده سینمای ایران اغراق آمیز دانسته اند ولی اگر به وقایع یکی دو سال اخیر سینمایمان دقت کنیم و ببینم که بلایی بر سر مهرجویی که درس خوانده سینما و فلسفه است و کارنامهاش خود گویایی همه چیز است آمده که فیلمش سر از پیاده رو ها در آورده و خودش هم دل و دماغی برای کار ندارد یا بیضایی که ادبیات نمایشی ایران بیش از هر کسی به او مدیون است هر شش هفت سال یک بار فیلم می سازد و در عوض یکی مثل ده نمکی که می تواند همان تکین افروز فیلم باشد به چهره اول سینمای ما بدل شود.... آغاز فیلم را خیلی دوست دارم...یک موسیقی عجیب و غریب که اندکی ما را مرعوب می کند و تصویر یک خانه قدیمی و سنتی که در بازتاب یک بنای مدرن و امروزی کج و معوج شده و به نوعی استحاله زیبایی در زشتی است و این همان بلایی است که بر سر فرهنگ و سینمای ما میآید و در دامان سرمایه سالاری به لجن کشیده می شود.
در فیلم سکانسی است که در آن لبخند، خواهر هرزه و معتاد چکامه در قهوه خانه حضور دارد و با کات این صحنه ما چهره خاطه مقبول را می بینیم که او هم قرار است جای پرند پایا را بگیرد. در این صحنه آرایش خاطره مقبول بیش از هر چیز شبیه همان لبخند معتاد و هرزه است و به این ترتیب بیضایی فحشهایش را رسما به آنهایی که در پی نابودی فرهنگ و هنر این مملکت هستند نثار می کنند، همانهای که در پایان فیلم اول با چاقو های خود بدن چکامه زن نویسنده و فرهیخته را می درند...
پ.ن: همیشه از دو چیز فیلمهای بیضایی خوشم می آمد، اولی اینکه در فیلمهای او تهران شهر سیاه با آدمهای ریاکار فاسد و زنباره است که تنها در فکر تجاوز به دیگران هستند و دومی از تمام زنهای که استاد در فیلم هایش خلق کرده، گرچه مژده شمسایی در این فیلم خیلی بد بازی می کند.
1 – شعر پایانی پست از محسن نامجوست که می گه:
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق همیشه در مراجعه است
یاعلی
