تبليغاتX
گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود؛ تیپا
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

يا حق

1-   عيد...عيد...عيد...احتمالا اين اخرين پست امسال وبلاگم ، اين پستو از خونه واستون اپ مي كنم در حالي كه برف سنگيني اومده و هنوز كه هنوزه درختا سبز نشدن واگه به مدد چندتا اكواريوم ماهي قرمز تو خيابونا و ولوله مردم واسه خريد نبود اصلا نمي شد عيد رو احساس كرد...ولي عيد رسيده و بخواي نخواي بايد قبولش كني... مي دونيد من كم كم نسبت به عيد تغيير ذائقه دادم... يعني از يه حس كنجكاوي اوليه به يه حس علاقه و بعد روزمرگي و كم كم تنفر رسيدم... امسال هم واسه عيد يه برنامه توپ داشتم... يه گوشه دنج واسه خودم جور كرده بودم و مي خواستم 20 روز رو واسه خودم حال كنم... فيلم و كتاب هام رو برداشته بودم و مي خواستم به سگالش درون بپردازم!!! كه با يه حكم حكومتي از جانب خانواده مواجه شدم و بايد بي خيال برنامه هام بشم.... البته خوب هم شد ... چون بعد از مدت ها مي تونم همه خانواده رو با هم و يه جا ببينم

2-   پيرزن قد خميده اي توي چهارشنبه بازار قائمشهر روي جعبه نشسته و جلويش بساط تخم مرغ محلي پهن كرده.... بارون مثل چي ميزنه، از اون بارون هاي كه اگه تو فيلم ها بزنه فكر مي كنم كارگردان مادر مرده با شيلنگ آتش نشاني بالاي صحنه ايستاده...خيس خيس شده و اب مثل ناودون از زير چونه پر چروكش مي ريزه ... از دور هم احساس مي كني كه داره مي لرزه... چادرش رو دور گردنش بسته،به عادت مالوف تمام زنان مازني و آرام زير اون بارون شديد نشسته... مثل بقيه داد نمي كشه...اروم ايستاده و منتظر...منتظر مشتري هاي كه تخم مرغ هاش رو بخره و شايد هم عده اي در خانه منتظر او دست پرش... دست پري كه فردا در چرخ گوشت بازار چرخ مي شود و حتي استخوان هايش هم بيرون نمي ريزد

3-   عيد هر سال يه چيزو بهم گوش زد مي كنه... اين كه يه سال پير تر شدم...اخه از بد حادثه تولدم روز اول فروردينه و از ياد هيچ كس هم نميره...اينه كه اذيتم مي كنه...البته مي دونم كه بقيه مي خوان بهم لطف كنن ولي اين فكر كه با هر بهار من به اندازه يه سال نوري(واسه اين مي گم نوري كه با اين وضع حال من سرعت نور هم واسه من كمه(با هادي نوري اشتباه نشود))از اون شازده كوچولوي درونم دور مي شم ....واي نمي دوني چي مي كشم... گاهي به اسمون نگاه مي كنم تو دلم اميدوارم كه شازده كوچولو هم از اون بالا منو نگاه كنه

4-   اخرشم داره كليشه اي ميشه... مي خوام واسه همتون ارزوي خوشبختي و سعادت كنم... داره خندم مي گيره.... همون خوش باشيد

                                             ياعلي

 

12:42 | سامان موحدی راد
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

يا حق

اينم يه شعر توپ از حاج محمود شانوري كه من هميشه حسرت سرودنش رو خوردم....واسه سياه چشمش... حاج محمود از اون دست شاعرهاي بود كه در هيچ قالبي نمي گنجيد... حاجي دمت گرم

از کشفيات آخر علم پزشک است

داروي زخم هاي من آن چشم مشکي است

از بس که اشک و خون به تو مهلت نداده اند

دامان چشم هاي سياهت زرشکي است

اصلا چرا ؟ چه شد که از اين جا پريده ايم ؟

يا قهرمان عاقبت اين پرش کي است ؟

پارو زنان تازه اشکيم و تا ابد

 اين چشم هاي خيس در اميد خشکي است

روياي شاعرانه من، جنگل است و تو:

انگشت هاي ناز وقشنگت تمشکي است:

آقا تمشک زخم تو را خوب مي کند
از کشفيات تازه علم پزشکي است

يا علي

 

 

12:15 | سامان موحدی راد
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385
یا حق

۱- حاج رسول هم رفت... همین الان هم که دارم این مطلب رو می نویسم داره رو دوش ملت میره به سمت قطعه هنرمندان... اگه خودم هم گیر این کارم تو دانشگاه نبودم شاید مثل خیلی های دیگه الان جلوی تالار وحدت"لااله الا الله" می گفتم ...یاد فیلم هام می افتم... یه چیز و می دونم.. اینکه الان گلشیفته داره های های گریه می کنه

۲-دو یا سه هفته پیش بود... تو ایام جشنواره که من و دوستم منتظر اکران فیلم بودیم تا بریم تو سالن.... جلوی سینما پایتخت... حاج رسول و نادر مقدس(که تو همون سانس فیلم داشت) و مهدی میامی و یکی دیگه ایستاده بودند ... سیگارو باسیگار روشن می کردند و هی حرف میزدند و بلند بلند می خندیدند... حاج رسول یه عینک دودی مدل "ملا قلی پوری" زده بود که فکر نکنم کسی جز خودش از اون عینک ها استفاده کنه... انگار با اون پیک موتوری های که که از تو پیاده رو رد می شدن مشکل داشت... بعد اکران فیلم بیرون سالن دیدیمش... تنها وایساده بود و سیگار هم که آره...گفتیم بریم یه قولی ازش واسه دانشگاه بگیریم... خیلی بامزه بود... حاج رسول هم خیلی پاستوریزه حرف نمی زد... یه قول نصفه نیمه و یه شماره واسه بعد عید بهمون داد... می گفت داره رو کار جدیدش که "روز دهم" یا یه چیز تو مایه های این کار می کنه

۳- تو کاراش این آخریه خیلی سرو صدا کرد... من یکی که اصلا ازش خوشم نیومد...اگه واسه گلشیفته نبود اصلا نمی رفتم سینما... یادش بخیر او روز تو سینما سپیده... ما سه نفر بودیم و بقیه سالن رو دختر دبیرستانی های پر کرده بودن که از دبیرستانشون واسه دیدن این فیلم اومده بودن... هر چقدر که فیلم جلو تر می رفت های های گریشون بیشتر می شد.. ولی ما نه(شاید هم من نه)

۴- حاج رسول از اون دست کارگردانهای بود که من بهش می گفتم راننده کامیون. خیلی دوست داشتنی بود... هیوا رو تو کاراش از همه بیشتر دو ست داشتم ... نمی دونم واسه خود فیلم بود یا اینکه از بچگی عاشق شهید باکری بودم... داستان مزرعه پدری مغزتو می ترکونه... سفربه چزابه ... نسل سوخته.... حاج رسوا خدا رحمتت کنه

                                          یا علی

11:8 | سامان موحدی راد
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
یا حق

ما کاری به حکم نداریم،حکم رو کاغذ واسه محکمه است،اصلیت حکم مال خداست که ما و منش ریخته وگلریزون می کنیم واسه مردی که آزاد می شه از این چار دیواری... که همه دنیا چاردیواریه

سلامتی سه تن... ناموس و رفیق و وطن

سلامتی سه کس...زندونی و سرباز و بی کس

سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهارش بیشتر دوست داره

سلامتی آزادی

سلامتی زندونیای بی ملاقاتی

گرچه فیلمش خیلی شعاریه... ولی کل فیلم می ارزه به این دیالوگ محشر اول فیلم...کارت درسته اوس مَسود

                                       یا علی

17:41 | سامان موحدی راد
شنبه دوازدهم اسفند 1385
یا حق

جناب جودی که از یاران غار ما بوده و در گرمابه و گلستان یا همون سونا و استخر همراه ما بوده یا ما همراه ایشان تازگی ها بد زده تو خط ادبیات و ژورنال و از این کارای با حال... این شعرم که میزنم از آخرین کاراشه که داغ داغ بخونید تا حال کنید دوستان

رویای شب تو بودی  و کابوس می شوی
آغاز تلخ طالع منحوس می شوی
الماس کوه نور تو بودی و عاقبت
همراه شاه قافله توس می شوی
خورشید من ! تمام زمین ضجه میزنند
در دست مرد کور که فانوس می شوی
چشم طمع به میوه ممنوعه بسته ای
اخر اسیر حقه طاووس می شوی
حوای من بهشت مرا چند می خرند
تو در زمین که بی پرو محبوس می شوی
ترسای بکر من ! تو خودت کر شدی وبعد
شاکی به جرم لالی ناقوس می شوی
روزی میان هیزم چشم تو سوختم
با این خیال وهم که ققنوس می شوی
یا علی
13:54 | سامان موحدی راد
پنجشنبه سوم اسفند 1385
یا حق

خبر اعتصاب غذای دانشجویان پردیس قم در ایسنا:

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-881173&Lang=P

آخ جون ما معروف شدیم!!!

عکس ها هم بعدا آپ م کنم.

                                                              یا علی

17:4 | سامان موحدی راد
پنجشنبه سوم اسفند 1385
یا حق

این عکس رو از روی پل حجتیه گرفتم ... کاش حداقل یه گوشه از اون گنبد طلایی پیدا بود تا شاید کمی امید وار می شدم ولی... اون دود سیاهی که از گوشه گنبد مسجد اعظم بلند می شه و این کندکاری کف رودخانه قم!!! بیش از هر چیز آخرالزمان رو یادم میاره... کاش یه گوشه از اون گنبد طلایی پیدا بود...

                                                               یا علی

16:57 | سامان موحدی راد