تبليغاتX
تیپا

ياحق

             


بعضي از آدم ها خيلي بيشتر از عمر مفيدشان كار كردند...شايد هم چون ما آدمهاي تنبلي هستيم پركاري اونا رو اينجوري مي بينيم ... به نظرم بيضايي خيلي بيشتر از عمرش كتاب نوشته و كار پژوهشي كرده ... سروش حبيبي خيلي بيشتر از يه مترجم كتاب ترجمه كرده و مهدي سحابي هم خيلي بيشتر از يه هنرمند هنر بلده...

با اولين مهدي سحابي كه آشنا شدم كتاب "بارون درخت نشين" رو ترجمه كرده بود، اين كتاب رو خيلي دوس دارم ... يكي دو سال بعدش تو گالري صبا با يه مهدي سحابي ديگه آشنا شدم كه مجسمه ساز بود و با خودم فكر مي كردم اين بنده خدا چجوري اين كارهاي به اين گندگي رو با خودش اينور و اونور مي بره، آخه واقعا كاراي حجميش حجيم بودن، خصوصا اون سرستون هاي به اون گندگي ... خدا بيامرز روزنامه شرق كه چاپ مي شده هراز چندي ويژه نامه داستاني چاپ مي كرد، اتفاقا عكس نويسنده رو هم يه كوچولو اون گوشه صفحه مي زد...يه بار يه داستان كوتاه خيلي قشنگ چاپ كرده بود از يه بنده خدايي كه اسمش مهدي سحابي بود، اسم داستانه الان يادم نيس ولي سبيل هاي از بنا گوش در رفته سحابي هنوز تو خاطرم هس،اين شد سومين مهدي سحابي كه ما مي شناختيم...مهدي سحابي بعدي يه نقاش بزرگ بود كه نشريه نگاه نو باهاش مصاحبه كرده بود، اولين تابلويي كه ازش ديدم تصوير مبهم جند ماشين در هم تنيده بود...چيز غريبي بود...مهدي سحابي هر جايي كه بود توي كارش حسابي حرفه اي بود...هيچ وقت يك مترجم خبره و يك نقاش اماتور نبود...توي همه رشته ها اساسي كار كرده بود...توي هر رشته اي هم يك مهدي سحابي جديد بود، نمي خواست خودش را يا يك جور ايده اش را در قالب هاي مختلف تكثير كند ... مهدي سحابي خيلي خوب بود

پ.ن. همين ديروز داشتم از يكي راجع به كتاب "در جستجوي زمان از دست رفته" پروست راهنمايي مي گرفتم كه چند تا ترجمه اش تو بازار هست و كدومش بهتره و اينا، و همون موقع هم دوباره رسيدم به اسم مهدي سحابي

انوشه باد روانش

ياعلي

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:11 توسط سامان موحدی راد |

ياحق

بودن يا نبودن...مسئله اين است. حتي اگر شكسپير نخوانده باشيد و زاوايا و خفاياي شخصيت هملت را هم ندانيد، فقط با خواندن اين عبارت هم مي توان به آدم حسابي بودن گوينده آن پي برد. هملت شكسپير نمونه كامل يك مرد تنهاي دوست داشتني است...شجاع،جذاب، با هوش،سخنور و .... وقتي به تماشاي ترديد مي رفتيم، مي دانستيم كه قرار است شكسپير را بر پرده سينما ببينيم. اين گزاره خودش خوبي ها و بدي هايي داشت...از يك سو مشكل اصلي بيشتر فيلم هاي ما پيرنگ و بن مايه داستان است و كميت همه در فيلم نامه لنگ است و از اين رو ديدن فيلمي كه برپايه نبوغ مثال زدني شكسپير بنا نهاده شده ما را اميدوار مي كند و از سوي ديگر همين شكسپير است كه توقعمان را بالا مي برد و اگر تصوير پرده پا به پاي تصوير ما از هملت نباشد خوشنودمان نمي كند. اينجاست كه نام وارژ كريم مسيحي بولد مي شود. كسي كه در سينماي ايران خواسته يا ناخواسته بيشترين تاثير را از استاد مسلم هنرهاي نمايشي كشورمان،بهرام بيضايي گرفته است. بنابراين وقتي 135 دقيقه به تماشاي يك فيلم ايراني مي نشينيد در پايان اصلا احساس خستگي نمي كنيد ... لوكيشن هاي فوق العاده زيبا ... جست و خيزها و هزارتوهاي فراواني كه به مدد فيلم برداري فوق العاده چشم نواز است (خصوصا صحنه فرار مهتاب از دست سياوش) ... طراحي صحنه و لباس هوشمندانه...همانطور كه گفتم هرچه باشد اين فيلم را وارژ كريم مسيحي ساخته كه هنوز پس از سالها پرده آخرش يك نمونه ناب از محصولات سينمايي كشورمان است. اما اگر فقط نخواهيم از فيلم تعريف كنيم بايد بگويم اگر شكسپير در عمق وجود هملت سير مي كرده ترديد كاملا در سطح باقي مانده،كه خب اين امر كاملا طبيعي است چون تنها اثر سينمايي كه خواسته به نمايشنامه خيلي وفادار باشه هملت كنت برانا ست كه چهار ساعت طول كشيده، اگر ما در نمايشنامه هملت را به عنوان شخصيت اول، مردي شجاع جسور و دانا و سخنور داريم(اين سخنوري يكي از بزرگترين نشانه هاي هملت است كه در جاي جاي نمايشنامه نمود دارد) در فيلم با سياوشي(و چقدر اين انتخاب اسم زيباست...كه سياوش اساطير ما هم اسير نيرنگ و خدعه ها بود) روشنفكر و منفعل مواجه هستيم كه در اكثر مواقع زمام امورش را يا كارو (هوراشيو) بر عهده گرفته يا مهتاب(افليا)... و از همه مهم تر جان وجود شكسپير در اين فيلم نيست...هملت بي تراژدي هملت نيست...البته ما همه اين حرف ها را بر اساس مقايسه ترديد با هملت مي زنيم وگرنه واقعا خود فيلم بسيار خوش ساخت و جذاب است، اگر هنوز از پرده نيفتاده اين فيلم را ببينيد.

پ.ن 1 . واقعا حال مي كنم با كريم مسيحي كه كم ولي خوب مي سازه، اي كاش كيميايي هم اينو مي فهميد.

پ.ن 2 . براي بسته شدن دهن اين بيگاه ها هم بايد بگم اين مهتاب كرامتي هم واقعا به چشم خواهري فوق العاده مانكن هستند، البته خودش سليقه ما رو بهتر مي دونه

پ.ن 3. به تماشاي اين فيلم رفتيم با بيگاه ها و راننده تاكسي (اين راننده تاكسي اولين كسي است كه آشنايي مان از دنياي مجازي به دنياي حقيقي كشيده) و جيم موريسن (واقعا اين يكي وبلاگ نداره)... و اون روز چه بارون ملسي مي زد ...

پ.ن 4 .كلا اول هر سه فيلم اكران اين ماه رو از دست دارم...بيست دقيقه اول بي پولي، پنج دقيقه اول ترديد و ده دقيقه اول كتاب قانون رو نديدم.

پ.ن 5 . مي گويند اين تئاتر رومولوس كبير هم خوب است، اگر تمام نشده باشد پنج شنبه اين هفته مي خوام برم ببينمش ... واقعا نمي دونم تا اون موقع ورش مي دارن يا نه؟

ياعلي

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:56 توسط سامان موحدی راد |

ياحق

نفسم مي گيرد

در آن هوايي كه

نفس هاي تو نيست...



پ.ن1. حالمان خوب است و تو هم خواهي باور كن خواهي باور نكن، به قول نامجو كه كلا دنيا به ...

پ.ن2 . راستش پي نوشت بالايي اصلا از عهده من يكي كه بر نمي آيد، يعني اين قدر بي خيال شدن رو من يكي كه نمي تونم تاب بيارم، هر قدر هم كه به خودم بگم "بچه اونقدري كه به جامعه ات متعهد هستي به خودت هم متعهدي، يه بار هم كه زندگي داره بت حال ميده و تو زندگي شخصيت واقعا خوشحالي بي خيال شو، اصلا گور باباي بقيه"...ولي من واقعا نمي تونم گور باباي بقيه بشم وقتي مرگ واقعي انسانيت رو مي بينم وقتي الان حرف بين ما زبان داغ گلوله است ... وقتي ...

ياعلي

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:20 توسط سامان موحدی راد |

               

ياحق

" که نباشد زندگی هیچ الّا سایه ای لغزان و بازی هایِ بازی پیشه ای نادان که بازد چندگاهی پرخروش و جوش نقشی اندرین میدان و آنگه هیچ! زندگی افسانه ای ست کز لب شوریده مغزی گفته آید سربه­سر خشم و خروش و غرّش و غوغا، لیک بی­معنا!"

شکسپیر، ویلیام، مکبث، ترجمه داریوش آشوری (پرده هفتم، مجلس پنجم)

چند وقت پيش يه مجموعه انيميشن كوتاه به دستم رسيد كه فوق العاده بود ... مجموعه اي از بهترين كارهاي كوتاه اين زمينه، انيميشن هاي فوق العاده اي هم توش بود از آدماي بزرگ...اوسامو تزوكا، آدام اليوت، ساتاشي كن و حتي استاد مسلم انيميشن(و كارگردان محبوب من) هايائو ميازاكي ... ولي يه انيميش كوتاه بود كه من حسابي ازش خوشم اومد و تا حالا چندين و چند بار ديدمش...ARK ساخته كارگردان جوان لهستاني گرگ یانکایتیس،  آرک با یکی از معروفترین مونولوگ های تاریخ ادبیات به عنوان جمله ای نمادین (در رابطه با درون­مایه پوچ گرای فیلم) آغاز می شود. یکی از شوم ترین و بی معنی ترین تشبیهات زندگی که از دهان مکبث پس از شنیدن خبر مرگ لیدی مکبث جاری می شود.(هموني كه بالا اومده)

 داستان زیبا و غمگین آرک درباره ی ویروس مرگباری است که تقریباً تمامی انسان ها را نابود کرده است. و فیلم تلاش گروه بازمانده ی انسان ها را نشان می دهد که با کشتی های بزرگی به امید یافتن سرزمین های دست نخورده و پاک از ویروس، سفر می کنند.

سواي تكنيك ساخت انيميش كه كه فوق العاده است و فضاي دروني كشتي كه بي شباهت به سردابه هاي قديمي است (خود يانكايتيس گفته كه ايده ساخت رو پس از بازديد از سردابه هاي رم گرفته) تلخي بيش از حد اين انيميشن و البته روح انساني بزرگي كه در سرتاسر اين كار موج مي زنه منو حسابي شيفته خودش كرده، در پايان هم لينك باكيفيت  "ميراث" و "آرك" دوتا از كارهاي گرگور رو براتون مي ذارم

http://dekku.blogspot.com/search?q=GRZEGORZ+JONKAJTYS+

 

ياعلي

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:46 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

مرحوم علي حاتمي در فيلم حاجي واشنگتن – همون فيلمي كه در زمان اكرانش به خاطر اغتشاش عده اي به سركردگي عنصر انقلابي آن زمان و خودفروخته، ضد انقلاب، منافق، بي تربيت و خيلي چيزهاي ديگه فعلي ( محسن مخملباف)  از اكران افتاد -  مي فرمايند :

     - حسين قلي خان صدر السلطنه نگون بخت اولين سفير ايران در ديار آمريك، در حال سلاخي كردن لاشه گوسفند :

فكر و ذكرمان شد كسب آبرو، چه آبرويي؟

مملكت رو تعطيل كنيد، داراليتام داير كنيد درستره

مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه مي آيد، قحطي است، دوا نيست، مرض بيداد مي كند، نفوس حق النفس مي دهند

باران رحمت از دولتي سر قبله عالم است

و سيل و زلزله از معصيت مردم

ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني، سر بريدن از ختنه سهل تر

ريخت مردم از آدميزاد برگشته، سالك بر پيشاني همه مهر نكبت زده

چشم ها خمار از تراخم است، چهره ها تكيده از ترياك

خلق خدا به چه روزي افتاده اند از تدبير ما

دلال، فاحشه، لوطي، لله، قاب باز، كف زن، رمال، معركه گير

گدايي كه خودش شغلي است

 

پ . ن 1 : اول مهر خيلي دلم مي خواست يه چيز اينجا بنويسم، ولي هرچي كردم نوشتنم نيومد، راستش اصلا اول مهر يادم نبود، وقتي بيست دقيقه بيشتر تو ترافيك گير كردم تازه فهميدم اول مهر ِ ... گذر عمر كم كم داره خاطراتمون رو هم ازمون مي گيره ... از روزهاي دوس داشتني سال فقط واسه من يكي كه فقط روز آخر اسفند مونده

پ . ن 2 : امروز عصر اگر وقت كنم مي خوام برم مجلس ختم مشكاتيان عزيز ...  البته نه اينكه خيلي پايه باشيم ها ... چون مجلس ختم كنار محل كارمونه مي خوايم يه سر بزنيم ... (مجبورم يه عبارت رو از شاملو قرض بگيرم) شيرآهنكوه مرد موسيقي ما ...فرصت نشد برايت بنويسم ... ولي اگر به روح اعتقاد داري، روحت شاد

پ . ن 3 : بعضي وقت ها پست ها اينجوري مي شوند كه پي نوشت هاشون يه جوري و خودشون يه جور ديگه

یاعلی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:57 توسط سامان موحدی راد |

ياحق

                                           

قديما يه عادتي داشتم كه هر كتابي رو كه مي خوندم با روزنامه جلد مي كردم، بعدها فهميدم اين عادت براي رفقاي چپ هم بوده و كتاباشونو جلد مي كردن...من كتابامو جلد مي كردم، اونم با صفحه هاي نيازمندي هاي روزنامه، چون از فضولي  بدم مي اومد و متاسفانه آنچه زياد هم بود فضول...چون از اينكه يكي سرك بكشه تو كتابمو بينه كه چي دارم مي خونم بدم مي امده...براي اينكه از بازخواست شدن بدم مي اومده كه يهو يكي نياد بهم بگه اين همه نويسنده...قحط الرجاله از نيچه كتاب مي خوني...يا هدايت...يا كافكا...

مدت هاس اين عادتو ترك كردم...حواسم نيس يا حوصله شو ندارم...

داشتم كتاب "مردي بدون وطن" كورت ونه گوت جونيور بزرگ رو مي خوندم...اونم تو بي.ار.تي...از انقلاب تا آزادي...حوالي خونه بودم كه احساس كردم صداي پچ پچ و خنده زير زيركي از اطرافم مياد...يه نگاه به اطرافم كردم و ديدم سه تا پسر جون نگام مي كنن و هر هر مي خندن...يه پيرمرد بامزه بهم لبخند مي زنه و يه پسر بچه تپل ده ساله داره هاج واج نگام مي كنه... اول فك كردم زيپ شلوارم بازه...آروم چك كردم ديدم كه نه...فضا يه جوري بود كه انگار من اسگول شده بودم اساسي...بعد يهو ياد كتابي كه دستم بود افتادم...امان از دست اين گرافيست ها...طرح جلد كتاب هموني كه بالا مي بينيد(شرمنده عكس با كيفيت تر نبود)...احساس كردم بايد براشون توضيح بدم كه در كمال صحت عقل و سلامت روان دارم اين كتابو مي خونم و اساسا قاطي نكردم...بنابراين پاشدم و واسه شون توضيح دادم كه جلد كتاب اينجوري طراحي شده و من هنوز نزده به سرم...واينكه اگه خدا توفيقي داد و يه روزي ديوانه شديم و از شر اين دنيا  و همه حماقت هاش خلاص شدم هيچ وقت تو بي.آر.تي نمي شينم...مي زنم به كوه و جنگل و حالشو مي برم


پ.ن:

1. حيف كه ديگه دنيا آدمي به نازنيني كورت ونه گوت به خودش نخواهد ديد...به قول خودش : آري، رسم روزگار اين چنين است

2. از اونجايي كه استاد خيلي وقته اينجا شعري نگفتن براي اين پست مي فرمايند كه:

بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند

تا کار خود، ز ابروي جانان گشاده ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار

وين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم

ياعلي

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:37 توسط سامان موحدی راد |

  ياحق

امام علي عليه السلام جايي در يكي از خطبه هاشون مي فرمايند :

الدهر انزلني 

ثم انزلني 

ثم انزلني

حتي يقول علي و معاويه...

روزگار خارم كرد ... خارم كرد ... خارم كرد آن سان كه مردمان (در كوي و برزن) مي گويند علي و معاويه

حالا حكايت امام صدر است ... چه كسي فكرش را مي كرد كه  اقيانوس بزرگي چون امام موسي صدر 31 سال ... 11324 روز تا الان را در گودال حقيري چون قذافي سر كند ... مرد بزرگي چون او را الان بيشتر با نام قذافي به ياد مي آورند

در شرح احوالاتش كم خواندم ... اگر عمري باقي باشد قصد خواندنش را دار ولي همين قدر كه در يادداشت هاي پراكنده خواندم مي دانم كه آنقدر آرام و مهربان بود كه وقتي به كليساي مسيحيان لبنان مي رفت كأن عيسي مسيح بر انها ظهور كرده، ترسايان در برابرش زانو زده، اشك مي ريختند و طلب مغفرت مي كردند و آنقدر جوش و خروش و صلابت داشت كه حتي مصطفي عقّاد را بر آن داشت تا پيشنهاد بازي در نقش امير المومنين را در فيلم محمد رسول الله به او بدهد ... وقتي براي سفري تبليغي به سوئد رفت تعدادي از دانشجويان با ديدن او در برابرش مسلمان شدند ... صادق طباطبايي (خواهر زاده امام صدر) در كتاب خاطراتش مي نويسد كه به توصيه دايي جانش موسيقي را فرا گرفت و مخالف سر سخت حجاب اجباري در جامعه بود ... هر چه كه بود از جنس حاكمان كنوني نبود و شايد همين هم باعث شده كه طي اين سي و يك سال هيچ حركت قانوني درست و حسابي و قويي براي پيگيري سرنوشت امام صدر از سوي دولت ايران صورات نگرفته، كه شايد كاريزماي امام صدر جاي بعضي ها تنگ مي كرد ... به هر حال دو پادشاه در يك اقليم نگنجند...

خدايا ... هر جا كه هست به سلامت دارش ...

پ . ن : داشتم فكر مي كردم از رهبران بزرگ دهه شصت و هفتاد ميلادي تنها دالايي لاما، ماندلا و امام صدر باقي ماندند كه دست هر سه به نحوي از قدرت دور مانده ... راستي جنازه كاسترو رو فراموش كردم

ياعلي

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:17 توسط سامان موحدی راد |

ياحق

1 .  پنجشنبه گذشته در آخرين روز جشنواره ادبي "مينو در" كه در ساختمان حوزه هنري برگزار مي شد شركت كردم. گرچه فرشاد عزيز از روز اول دعوتم كرده بود ولي به آخرين برنامه جشنواره رسيدم و در همون زمان اندك هم انقدر شعر خوب شنيدم كه باعث بشه حسرت روزهاي از دست رفته اش رو بخورم. از جمله اونايي كه شعر خوندن گروس عبدالملكيان عزيز بود كه دوتا شعر محشر خوند - مثل همه كارهاش- كه در پايان متن كامل اونو براتون ميارم ولي از اينجاي شعرش خيلي خوشم اومد :

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

2 .  با اين كه از قبل براش برنامه داشتم ولي فراموش كردم تولد وبلاگو جشن بگيرم...از مرداد 85 تا حالا اينجام...واسه خودمم هم عجيبه...

3 .  تازه كتاب خداحافظ گاري كوپر رو تموم كردم...اونقدر محشره كه همين كه رسيدم صفحه آخر دوباره از اول شروع به خوندنش كردم...هيچ نويسنده مثل رومن گاري خودشو اينجور شرحه شرحه نيم كنه...كتاب فوق العاده ايه....بخونيدش بي شك به مانيفست زندگيتون تبديل مي شه

شعر گروس عزيز

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

 ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در خیابان آزادی پنهان کردیم

و مشت هامان را در ایستگاه توپخانه پنهان کردیم...

 

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

 

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                            شب است

هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد

ياعلي

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:27 توسط سامان موحدی راد |

ياحق

1 - امروز 28 مردادِ ... 28 مرداد سالروز كودتاي سياه... روزي كه تلخيش تا هميشه در كاممان مي ماند و كينه اي قديمي از آمريكا و انگلستان را برايمان زنده مي كند... 28 مرداد سالروز مرگ شعبان بي مخ ... و اين تاريخ كه چه درس ها دارد و چه فراز و فرود ها...هضم 28 مرداد هميشه برايم سخت بود...كه چطور جلوي توسعه يك ملت گرفته شده...كه چطور...

امروز 28 مردادِ و احمدي نژاد كابينه خود را تا دقايقي ديگر به مجلس معرفي مي كند... چه طنز تلخي است اين تاريخ

2 - در ماهي كه گذشت براي بار دوم درباره الي...، مستند تهران انار ندارد ، خاك آشنا ي بهمن فرمان آرا و متاسفانه دلخون رو ديدم. ديدن هر كدوم هم داستاني داشت كه حال شرحشو ندارم، فقط اينكه ديدن دوتاش به مناسبت گودباي پارتي دكتر آخونديان بود كه هفته گذشته عازم خدمت مقدس!!! سربازي شد...بنده خدا راهي يكي از خفن ترين پادگان هاي ايران هم شده...05كرمان

3 - چند وقت پيش سري آهنگاي پليرم رو عوض كردم و يه سري آهنگ قديمي روش ريختم...از جمله چند تا از آلبوم هاي سياوش رو...نمي دونم چرا چند ساليه كه سياوش اصلا حال نمي ده و اساسا نمي چسبه...علي رغم اينكه تو چندتا آلبوم آخرش كلا ترانه هاي يغما گلرويي رو خونده ولي واقعا نمي شه باهاش مثل قديما حال كرد... من كه هنوزم آهنگاي دوران دبيرستانم(به قول دوستان تين ايج)ام رو بيشتر دوس دارم...هواي خانه چه دلگير مي شود گاهي...

4 - داشتم يه كتاب مي خوندم كه توش شخصيت داستان درگير يه ماجراي عشقي مي شه و يه جاي بر مي گرده و به دختره مي گه عشق اول هميشه مقدسه...فك مي كنم يكي از زشت ترين و احمقانه ترين تركيباتي كه تو ادبيات وجود داره تركيب "عشق اول"...يعني اوناي كه براي اولين بار درگير اين ماجرا هستن زماني كه تو عشقشون فالو مي شن، همون موقع به عشقشون لقب "عشق اول" رو بدن...يعني صاف صاف تو چش طرف نيگا كنن و بگن همه اين داستان كشكه...

ياعلي

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:53 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

مادرم زنگ زد ... گفت اينجا باران مي بارد ... ابرها آسمان را پوشانده­اند، از آن ابرهاي كه تو دوست داري ... قمري­هاي حياط هنوز هم براي نان گرم سفره صبحانه سر و دست مي شكنند ... شعمداني هاي بي­تاب آب پاشي­هاي غروب تواند ... همسايه­هاي بغلي رفته­اند و ديگر تا هر وقت شب دلت خواست مي تواني توي حياط قدم بزن، بي آنكه چشمي مراقبت باشد ... صداي اذان امام­زاده عبدالحق هنوز هم هماني است كه بود، يك كشيدگي طولاني در "الله" ... بيا كه چشمم براه است و دلم تنگ ديدار ...

حرف­هاي مادر با من آن كرد كه چنگ رودكي با امير ساماني... به غروب نكشيده كيفم را برداشتم و راه پر پيچ و خم خانه را پي گرفتم ... چقدر خوب است كه از جهنم تهران بيرون باشي و يكي دو روزي را در خانه سر كني ... خانه،جايي كه  مادر   هست

 

 

عيد همه مبارك

یاعلی

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:58 توسط سامان موحدی راد |