تبليغاتX
تیپا
یاحق

این روزها حال ما خوب نیست

عالی است

مثل حال گل

حال گل در چنگ چنگیز مغول

یاعلی

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:0 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

چه خوش گفت محسن نامجو(شاید هم ادریس بی سخن و شاید تر هم هر دوتاشان یکی باشند) که :

 

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط...مرسی...مرسی...مرسی

یاعلی

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:48 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

"یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه"

احمد در "درباره الی"

پ.ن : فیلم محشری که بیشتر در باره آن خواهیم گفت، ولی بعد از  خوابیدن این شور انتخاباتی

یاعلی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:37 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

1 - باید بگم که نتایج کارشناسی ارشد اساسا تمام برنامه­های زندگیمو بهم زد و باعث شد که به فکر چویس های دیگه­ی زندگیم باشم ( از اونجا که اینجا اوضاع همیشه متغیره من همیشه تو هر مقطع زندگیم تمام راه های رو که ممکنه جلوی پام باشه رو می نویسم، نه به این خاطر که آدم آینده نگر و دقیقی هستم و واسه آیندم حسابی برنامه دارم، فقط واسه این که اگه مثلا 15 تا راه حل به ذهنم رسید، یهو خدا یه حالی بهم بده و راه شونزدهم رو بذاره جلوی پام) ... با این حال گرچه از نتیجه عجیبم در آزمون کارشناسی ارشد گاوگیجه گرفته بودم ولی از شنیدن رتبه دو روح الله در رشته سینما خوشحال و رتبه یک محمد در حقوق عمومی خوشحال تر شدم و از اینجا یه بار دیگه به هردوشون تبریک می گم.

2 – دیشب وسط فیلم تبلیغاتی مهندس موسوی یهو یکی پرید و شیشه اتوبوس مهندس موسوی رو گرفت و گفت:

آقای مهندس... اگه رئیس جمهور شدی به سوادکوه برس...سوادکوه هیچی نداره...

پ.ن : نویسنده حرفی برای گفتن نداره

3 – دیشب کتاب "بیوتن" رو تموم کردم...یکی بهم گفت به ermia.ir یه سری بزن تا به عقل خودت در "بیوتن" شک کنی...هنوز اون نقد و نخوندم ولی خواستم قبل از خوندن نقد نظرمو راجع بهش بگم...انگار کن یه آمریکایی عقده­ای که از مسلمانا بدش میاد ورداره و یه کتاب راجع به اخ و بو بودن مسلمان­ها بنویسه

4 – علی رغم تمام تلاش برای غرق نشدن در دهکده جهانی هفته گذشته با کمال شرمندگی هم به فیس بوک پیوستم هم به صف دلدادگان لاست

5 – مدت­هاست که استاد شجریان چیزی نفرمودن، اینه که امروز می گن:

هرآن باغی که نخلش سر به در بی

مدامش باغبون خونین جگر بی

به باید کندنش از بیخ و از بن

وگر بارش همه لعل و گهر بی

یاعلی

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:57 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

این روزها وقتی مهُنا – یکی دیگه از برادرزاده­هام- از مدرسه برمی گرده یه شعر جدید در وصف جومونگ وسوسانو یاد گرفته، از این شعر هایی که مث نقل ونبات بین بچه­ها پخشه. این روزها وقتی در خنکای هوای بهار مهنا رو می برم دوچرخه سواری حتما چند دقیقه­ای رو جلوی مغازه­های لوازم التحریری که پوسترهای جومونگ وسوسانو رو می فروشن معطل می شیم، از این پوسترهایی که بی هیچ ظرافتی مث نقل و نبات همه جا پخشه. این روزها همه جا صحبت از امپراتوری هان و غنی سازی شمشیرهای بُیو و نامردی تسوِ ،از این حرفای که مث نقل و نبات همه جا پخشه. این روزها البته همه حرف می زنند، آقای وزیر صبح بیدار می شه و تقویمش رو باز می کنه تا ببینه که مناسبت­های امروز چیه و بعد دو سه تا مصاحبه راجع بشون می کنه (آقای وزیری که امروز آوینی رو ستایش می کنه و فرداش درباره درک بالای هنری ده نمکی نامه می نویسه) از این مصاحبه­هایی که مث نقل و نبات همه جا پخشه... این روزها ساده ترین کار ممکن اینه که خودتو کفری کنی، چون دلیلش مث نقل و نبات همه جا پخشه...

هرچی سعی کردم برای تولد مهنا یه کتاب ساده و روان از داستان­های شاهنامه یا سمک عیار پیدا کنم نشد، یادم میاد وقتی خودم بچه بودم داستان­های خانوم دکتر زهرا کیا رو از شاهنامه خونده بودم، ولی هرچی تلاش کردم کتابش گیرم نیومد، چون متاسفانه این جور کتابا رو دیگه مث نقل و نبات نمی تونی هر جایی پیدا کنی.

 

 

امروز روز هزاره سرایش شاهنامه است.

یاعلی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:3 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

من فک می کنم و همه عالم عینک ذره بینی زده که فکر منو بخونه

 

بوچ در بوچ کسیدی و ساندنس کید

یاعلی

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:1 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

صبح را با یه اس­ام­اس بد از مصطفی شروع کردم:

با نهایت تاسف جناب آقای دکتر عرب در سانحه تصادف درگذشت.

اول خیلی باور نکردم ولی با یکی دوتا تماس به کارمندای دانشگاه خبر تایید شد.

آقای دکتر عرب البته خیلی استاد من نبود. تنها سه واحد OR یک رو ، اونهم تو ترم­های اولم تو دانشگاه باهاش پاس کرده بودم. ولی استاد عرب تو دانشکده مدیریت یه جورایی یه بِرند به حساب می­امد. داشجوهای استاد عرب، کلاسای استاد عرب، آمار استاد عرب... خلاصه وقتی می خواستیم به بی استعدادی یکی تو ریاضی صحه بذاریم می گفتیم: شاگرد عربِ دیگه...( حالا نه اینکه خودمون تو ریاضی قادر متعال بودیم) ... با این حال همیشه تو صحبتامون، اس­ام­اس هامون و همه و همه جا یه جورای ازش حرف بود، حتی کار به جای رسیده بود که داشتیم واسش یه کلیپ موبایلی هم می ساختیم... استاد عرب فقید البته بعد مرگ پدرش یه گاوداری به ارث برده بود که هیچ وقت نفروخته بودش، برای همین تو مثالاش، حرفاش و حتی فحشاش یه جورایی گوساله بود، وقتی روز معلم می شد همیشه از طرف یکی دوتا از شاگردای تراز اولش یکی دوبسته مارلبورو و یکی دوتا فندک زیپو هدیه می گرفت... خلاصه اینکه ما خیلی پشت سرش حرف زدیم، جوک ساختیم و کارای بد دیگه کردیم که الان مث ... پشیمونیم(حداقل من که پشیمونم)

خدا رحمتش کنه و از سر تقصیرات ما هم بگذره

یاعلی

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:13 توسط سامان موحدی راد |

 یاحق

مدتی این مثنوی تاخیر شد... باری در حالی که هم اکنون از خواندن نامه کروبی به حسین بازجو حسابی کیفور شده بودم خبر مرگ رضا سید حسینی حسابی حالمان را گرفت و طبق معمول وقتی که بزرگی می میرد یاد کتاب­ها و آثارش مثل دور تند یک فیلم سیاه سفید از جلوی چشممان می گذرد و اندکی حسرت و تنهایی وجودم را فرا می گیرد، انوشه باد روانش... و اما بعد:

سفر سه روزه به تهران قرار بود خیلی طولانی تر از این­ها باشد اما بنا به دلایلی که بیانش از مصادیق سوسولی به حساب میاد به همان سه روز پایان یافت که شامل یکی دو مصاحبه کاری و دیدار فشرده تعدادی از دوستان و خرید تعداد متنابهی DVD و دیدن سوپر استار و وقتی همه خوابیم و ندیدن بیست انجامید. در باب سوپر استار حرف خاصی برای گفتن ندارم ولی برای یک عاشق آثار بیضایی که با یک صبر هفت ساله به دیدن فیلمی از بیضایی رفت حرف­ها فراوان است.

بی شک بیضایی خیلی عصبانی است که این فیلم را ساخته...ماجرا از آنجا شروع می شود که بیضایی داشت فیلمی می ساخت به اسم لبه پرتگاه به تهیه کنندگی حمید اعتباریان و قرار بود محمد رضا گلزار در آن بازی کند که گویا با نظر بیضایی از پروژه کنار گذاشته شد(یا چیزی شبیه به این) و یک باره اعتباریان با نوشتن نامه­ای خبر از قطع همکاری با بیضایی داد و برای او آرزوی موفقیت کرد! حالا در این فیلم نیرم نیستانی(به شروع اسم و فامیل با یک حرف دقت کنید مثل بهرام بیضایی) کارگردان فرهیخته­ای است که دارد فیلمی می سازد که از سوی تهیه کننده سوپر استاری به فیلم او تحمیل می شود که گرچه استعدادی در بازی ندارد ولی سابقه در دو میدانی دارد(مثل گلزار که والیبالیست است) و تهیه کننده جدید فیلم هم اشتهاریان است( درست مثل اعتباریان)... حتی وقتی نیرم نیستانی از پروژه فیلم کنار می رود روزنامه ها عکس او را با سبیل چاپ می کنند در حالی که در طول فیلم نیستانی اصلا سبیل ندارد و این درست همان بلایی است که در یکی دو سال اخیر بر سر سبیل­های بیضایی آمده، و این همه خود بازتابی در فیلم گویا قصد بیان آنچه را دارد که بر سر سینمای ما آمده و در حال آمدن است. گرچه خیلی­ها بیان بیضایی را در  نمایش پشت پرده سینمای ایران اغراق آمیز دانسته اند ولی اگر به وقایع یکی دو سال اخیر سینمایمان دقت کنیم و ببینم که بلایی بر سر مهرجویی که درس خوانده سینما و فلسفه است و کارنامه­اش خود گویایی همه چیز است آمده که فیلمش سر از پیاده رو ها در آورده و خودش هم دل و دماغی برای کار ندارد یا بیضایی که ادبیات نمایشی ایران بیش از هر کسی به او مدیون است هر شش هفت سال یک بار فیلم می سازد و در عوض یکی مثل ده نمکی که می تواند همان تکین افروز فیلم باشد به چهره اول سینمای ما بدل شود.... آغاز فیلم را خیلی دوست دارم...یک موسیقی عجیب و غریب که اندکی ما را مرعوب می کند و تصویر یک خانه قدیمی و سنتی که در بازتاب یک بنای مدرن و امروزی کج و معوج شده و به نوعی استحاله زیبایی در زشتی است و این همان بلایی است که بر سر فرهنگ و سینمای ما می­آید و در دامان سرمایه سالاری به لجن کشیده می شود.

در فیلم سکانسی است که در آن لبخند، خواهر هرزه و معتاد چکامه در قهوه خانه حضور دارد و با کات این صحنه ما چهره خاطه مقبول را می بینیم که او هم قرار است جای پرند پایا را بگیرد. در این صحنه آرایش خاطره مقبول بیش از هر چیز شبیه همان لبخند معتاد و هرزه است و به این ترتیب بیضایی فحش­هایش را رسما به آنهایی که در پی نابودی فرهنگ و هنر این مملکت هستند نثار می کنند، همان­های که در پایان فیلم اول با چاقو های خود بدن چکامه زن نویسنده و فرهیخته را می درند...

پ.ن: همیشه از دو چیز فیلم­های بیضایی خوشم می آمد، اولی اینکه در فیلم­های او تهران شهر سیاه با آدم­های ریاکار فاسد و زنباره است که تنها در فکر تجاوز به دیگران هستند و دومی از تمام زن­های که استاد در فیلم هایش خلق کرده، گرچه مژده شمسایی در این فیلم خیلی بد بازی می کند.

1 – شعر پایانی پست از  محسن نامجوست که می گه:

ذهن شاگرد خنگ فاجعه است

خنگ شاگرد در مراجعه است

 

 

عشق همیشه در مراجعه است

یاعلی

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

محمد امین یکی از پنج برادر زاده فوق­العاده و محشرِ منه که هفت سالشه و صاحب یه دایره لغت استثناییه، استاد سفسطه است جوری که نمی تونید عمرا این فسقلی رو راضی کنید، نقاشی های محشری می کشه که قراره سر فرصت یه وبلاگ واسه نقاشی هاش بزنم و خلاصه اینکه خیلی باحاله... نکته قابل توجه اینه که محمد امین حسابی با من کل­کل داره و من- یعنی عمو سامان- از نظر محمد امین سوسولی بیش نیستم، شخصیت دست و پاچلفتی تمام داستانش و اونی که قراره همه اتفاقا تو قصه­های محمد امین سرش هوار شن، خلاصه اونی که یه روده راس تو شیکمش نیس از نظر ممدی منم، البته منم در این جور مواقع اون جمله کلیشه­ای فیلما رو می گم که : والا ما قدیما جلوی عمومون پامونم دراز نمی کردیم(حالا من اصلا عمو ندارم).

داستان زیر یکی از داستان های محمد امین که عید امسال برای من نوشته، خدا وکیلی سبک روایت داستان برای یه بچه هفت ساله فوق­العادس:

"من خیلی امزاهای خود را دوست دارم شماهم امزاهای دیگران را دوست دارید یا ندارید؟ این داستان امزا:

یکی بود یکی نبود قر از خدا هیچ کس نبود یک روزی عمو سامان داشت امزاهای جورباجوری تمرین می کرد.عمو سامان می خواست هرچه سری­تر امزاهای جورباجورش را یاد بگیرد.آن خیلی خوش هال بود.

بیست سال بد:

عمو سامان امزاهایی که می خواست یاد بگیرد را یاد گرفت. عمو سامان خیلی خوش هال شد. که یک دفه­یی او الاقمند شد به امزا. کم کم عمو سامان توی همه روزنامه ها عکسش چاپ شد .هطا عمو سامان رفت پیش ریس جمهور رفت. مجله­ای که عکس عمو سامان چاپ شده بود توی روسیه هم پراکنده شد. مردم روسیه تعجب کردند. موق­یی که مردم تعجب کردند همشان رفتند که از عمو سامان امزاهای جورباجورش را یاد بگیرند."

نویسنده: محمد امین موحدی راد

یاعلی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:1 توسط سامان موحدی راد |

یاحق

۱- با این تیکه مهران مدیری خیلی حال کردم که به امید روحانی گفت:

    - ببخشید...منتقدی شغله...یعنی به شما حقوق می دن فیلم ببینین...اونوخت از فیلما بد بگید

۲- بعد از سال ها موانست و مجالست با حضرت حافظ،من امسال رو سال مولانا می نامم...سال غرق شدن در بحر معنا...

۳- شعر پایانی این پست هم از هیچ خواننده معروفی نیست، بلکه از یه دوست قدیمیه...برای اونهای که هنوز با کانون ادبی دانشگاه احساس نوستالژی دارن،یه شعر از زینب مصباحی نیا انتخاب شده:

دختر خورشید را با خود به کوهستان ببر
تور مه را از سرش بردار و دست افشان ببر
ابرها رفتند ومن رنگین کمان پوشیده ام
دست هایت را بیاور از تنم  باران  ببر
انبساط حس پاییزم،بمان!با من بخند!
یک سبد یاقوت سرخ از این انارستان ببر
ناز گلهای جوان را با نسیمی سر ببر
آه! یک دشت شقایق در رگت پنهان ببر
برف می آید،هوا سرد است،دستم را بگیر
با خودت تا باغهای دور تابستان ببر
در دهان شعر خیزت واژه هایم را بکار
یک نفس تا موسم سبز کشاورزان ببر
از رکود خویش بیزارم!به دریایم بریز
شاه ماهی !موج ها را تا شب طغیان ببر

یاعلی

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:36 توسط سامان موحدی راد |